اثنی و عشر وضوی صبحند
از رحمتشان جهان چه خرسند
از نور و طلوع هشتمینش
شاهان همه در برابرش سرافکند
این شاه رئوف بنده نواز است
یادی کند از غلام دربند
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست،
من بی تو قرار نتوانم کرد
احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زفان شود هر مویی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
(ای خدای من)
همیشه مینالم ، همیشه توی این فکرم که چرا فلان اتفاق اونجوری که من میخواستم نشد ، یا اگر فلان اتفاق بیفته چه ها که نمیشه . اما خیلی کم اتفاق میفته یه نگاه کاملی به گذشته بندازمو ببینم چی بودم و چی شدم . چه پیشرفتهایی که داشتم و قدرشو ندارم . خدایا می دونم که اصلا بنده خوبی نیستم خیلی قولها بهت دادم ، خیلی عهدهایی که باهات بستم و بهشون وفا نکردم ، ولی خیلی خوشبختم . خیلی خوشبختم که تورو دارم . با تموم بد خلقیام ، با تموم کج رویهام ، با تموم بی معرفتیام ، خدایی دارم که آخر معرفته ، آخر گذشته و آخر آخرشه . خدایا در مقابلت فقط یه چیز دارم که بتونم رو کنم اونم یه کوله بار شرمندگیه . خیلی شرمندتم .
(( خدایا کمکم کن تا پیمانی را که با تو در
طوفان بستم در آرامش فراموش نکنم ))
الهی رضاً برضاک و تسلیماً لامرک
این آخرین جملاتیه که امام حسین(ع)در قتلگاه به زبان آوردند .
و آیا می شود روزی با این دیدگاه زندگی کنم ؟
آیا روزی می رسد که تسلیم امر خدا شوم و دل از دنیا برکنم ؟
خداوندا تشنه رسیدن به توام اما آنچنان در بیابان دنیا سراب وسوسه زیاد است که جز خودم چیزی را نمیبینم .
خدوندا به بیکرانیو لا یزالیت شاکرم .
به آنچه روزیم کردیو من شکر نکردم شاکرم.
به آنچه رسانده ای و من قدر می دانم و شکوه و عظمتت را جلوه ای در آن می بینم شاکرم .
((خداوندا بیشتر از همیشه دوستت دارم))
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای، باران
باران
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان !!!
اما به قدر فهم تو کوچک می شود !!!
و به قدر نیاز تو فرود می آید !!!
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود !!!
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود ...!!!
یتیمان را پدر می شود و مادر...
محتاجان برادری را برادر می شود...
عقیمان را طفل می شود !!!
نا امیدان را امید می شود !!!
گمگشتگان را راه می شود !!!
در تاریکی ماندگان را نور می شود...
رزمندگان را شمشیر می شود...
پیران را عصا می شود...
محتاجان به عشق را عشق می شود ...!!!
خداوند همه چیز می شود ... همه کس را ...!!!
به شرط اعتقاد...
به شرط پاکی دل...
به شرط طهارت روح...
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس...!!!
بشویید قلب هایتان را از احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف !!!
و زبان هایتان را از گفتار ناپاک...!!!
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار!!!
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نا مردمی ها...!!!
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند !!!
در دکان شما کفه ترازویتان را میزان می کند !!!
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند ...
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟؟؟!!!
ملاصدرا
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی ، آره ، بازم منم ، همون دیوونه همیشگی
فدای مهربونیات ، چه میکنی با سرنوشت ... !!!!؟؟؟؟ دلم واست تنگ شده بود این نامه را واست نوشتم ....
حال منو اگه بخوای ، رنگ گلای قالیه ، جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه
ابرا همه پیش منن ، اینجا هوا پر از غمه ، از غصه هام هر چی بگم ، جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود ، رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا ، یا منو پیشت برسون
فدای تو ، یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه ، غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه
چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی ، تنگ بلور آبتو ، یه وقت نا غافل نشکنی
اگه واست زحمتی نیست ، بر سر عهدمون بمون ، من تو را سپردمت دست خدای مهربون
راستی دیروز بارون اومد ، من و خیالت تر شدیم ، رفتیم تو قلب آسمون ، با ابرا همسفر شدیم
از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره ، زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی ، بدتره .....
فدای تو ، نمیدونی ، بی تو چه دردی کشیدم ، حقیقتو واست بگم ،به آخر خط رسیدم
نمیدونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت ، برای مهربونیات ؛ نوازشات ، بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم براهته ، یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته
من میدونم ، من میدونم ، همین روزا عشق من از یادت میره ، بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره ....
عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه ، یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم ، داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم
وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر ، مگه نگفتم چشماتو ، از چشم من هیچوقت نگیر ...
دلم میخواد یه چیزی را بدونی ، دلم میخواد یه چیزی را بدونی ، دیگه نه عاشقی ، نه مهربونی
میگم شبا ستاره ها ، تا میتونن دعات کنن ، نورشونا بدرقه پاکی خنده هات کنن
تنها دلیل زندگی ،
با یه غمی دوست دارم
با یه غمی دوست دارم
با یه غمی دوست دارم
....
شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از
دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه
شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است لاجرم باید زیست
...................................
نمیدانم ،چرا وقتی که راه زندگی هموار می گردد ، بشر تغییر حالت می دهد خونخوار می گردد ،
به وقت عیش و هستی ،میزند بر طبل بد مستی ، به وقت نیستی ، مومن و دیندار میگردد !!!!
فلک کور است
دلم رنجور و بیمار است
قدم لرزان
به سوی کوچه می آیم...
دو دستم را به هم با حرص می سایم ...
خدایا ترس من از چیست ؟
عروس جشن امشب کیست ؟
ولی ناگه صدای نعره ام در ساز می میرد
و داماد ...
شاد و سرخوش از نگارم بوسه می گیرد ...
صدای شیخ می آید :
عروس خانم وکیلم من ؟
جوابم ده وکیلم من ؟
صدای آشنایی "بله" می گوید ...
و مردم یکصدا با هم مبارک باد می گویند ...
خداوندا صدا از اوست ...
صدای آشنا از اوست ...
فلک کور است ...
شما هرگز نمی دانید ...
عروسی را به سوی حجله می رانید ...
که تا دیروز نگارم بود
چه می دانید...همین امروز... کنارم بود
من امشب از همه بیزار بیزارم
من امشب ...
از خودم ...
از تو ...
از این دنیا ...
که هیچش اعتباری نیست...بیزارم
رفیقان باده باز آرید ...
مرا تنهای تنها با حشیش و بنگ بگذارید
نمیدانم ...
چرا جغدان به روی بام من امشب نمی خوانند ؟
دگر شومی تر از امشب چه می خواهند ؟
نمی دانم چرا این آسمان امشب نمی بارد ؟
نمی دانم ؟
نمی دانم ؟
نمی دانم ؟
هیچ کس اشکی برای من نریخت هر که با من بود ، از من میگریخت
چند روزی هست ، حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدَنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفاعل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه میپنداشتیم
دیر گاهیست که تنها شده ام،قصه غربت صحرا شده ام،وسعت درد فقط سهم من است ،
بازهم قسمت غم ها شده ام ،دگرآیینه زمن بی خبر است،که اسیرشب یلدا شده ام، من که بی تاب شقایق بودم ، همدم سردی یخ ها شده ام ،کاش چشمان مرا خاک کنید
تا نبینم که چه تنها شده ام....
عیب است بزرگ بر کشیدن خود را
وز جمله خلق برگزیدن خود را
از مردمک دیده بباید آموخت
دیدن همه کس را و ندیدن خود را
خواجه عبدالله انصاری
روزگار ایینه را محتاج خاکستر کند
ای کاش یه نمایشگر روی سینه ادمها بود که حرفای توی قلبشون را نشون میداد
آن به که در این زمانه کم گیری دوست
با اهل زمانه صحبت از دور نکوست
آن کس که به زندگی تو را تکیه بر اوست
تا چشم خرد باز کنی دشمنت اوست
در میان دو کس دشمنی نیفکن که ایشان چون صلح کنند تو در میانه شرمسار باشی. سعدی
تولد و مرگ دو نقطه اند که خطی پر پیچ و خم به نام زندگی آندو را به هم متصل میکند. انیشتین
مرگ خوابی است آرام که خیالات آشفته در آن وجود ندارد. سقراط
سه چیز خیلی سختند : فولاد و الماس و خویشتن شناسی.
در دوستی میانه نگهدار که شاید دوست روزی دشمن شود. حضرت محمد(ص)
به محض آرام شدن دریای افکار کشتیهای نجات از راه میرسند. اسکاول شین
هر کس از چیزی بترسد از او میگریزد ولی هر کس از خدا بترسد به او پناه میبرد. ارسطو
بعضیا میگن هر شروعی یه پایان داره . خدایا
شروعی به من
عطا بفرما که پایانی نداشته باشه
آمین یا رب الآلمین
..................................get me one thing perfecting
به نام خدایی که ابر را می گریاند تا گلی را بخنداند
غمت را به چشمان خود هم مگو
که میگرید و سر نگهدار نیست
شب تاریک و سنگستان و من مست
قدح از دست من افتاد و نشکست
نگهدارنده اش نیکو نگه داشت
مگر نه صد قدح نفتاده بشکست