خدایا دوستت دارم
  
 دنیای فانی
 
شهریور 1388
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
 
آرشیو

درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 28 شهریور ماه سال 1388
شیشه پنجره را باران شست....

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای، باران

باران


 
پنجشنبه 5 دی ماه سال 1387
خدا

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان !!!

اما به قدر فهم تو کوچک می شود !!!

و به قدر نیاز تو فرود می آید !!!

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود !!!

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود ...!!!

یتیمان را پدر می شود و مادر...

محتاجان برادری را برادر می شود...

عقیمان را طفل می شود !!!

نا امیدان را امید می شود !!!
گمگشتگان را راه می شود !!!

در تاریکی ماندگان را نور می شود...

رزمندگان را شمشیر می شود...

پیران را عصا می شود...

محتاجان به عشق را عشق می شود ...!!!

خداوند همه چیز می شود ... همه کس را ...!!!

به شرط اعتقاد...

به شرط پاکی دل...

به شرط طهارت روح...

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس...!!!

بشویید قلب هایتان را از احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف !!!
و زبان هایتان را از گفتار ناپاک...!!!
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار!!!
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نا مردمی ها...!!!
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند !!!
در دکان شما کفه ترازویتان را میزان می کند !!!
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند ...

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟؟؟!!!

                                                                             ملاصدرا

 


 
پنجشنبه 23 آبان ماه سال 1387
تنها بهونه زندگی

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی ، آره ، بازم منم ، همون دیوونه همیشگی

فدای مهربونیات ، چه میکنی با سرنوشت ... !!!!؟؟؟؟ دلم واست تنگ شده بود این نامه را واست نوشتم ....

حال منو اگه بخوای ، رنگ گلای قالیه ، جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن ، اینجا هوا پر از غمه ، از غصه هام هر چی بگم ، جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود ، رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا ، یا منو پیشت برسون

فدای تو ، یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه ، غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه

چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی ، تنگ بلور آبتو ، یه وقت نا غافل نشکنی

اگه واست زحمتی نیست ، بر سر عهدمون بمون ، من تو را سپردمت دست خدای مهربون

راستی  دیروز بارون اومد ، من و خیالت تر شدیم ، رفتیم تو قلب آسمون ، با ابرا همسفر شدیم

از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره ، زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی ، بدتره .....

فدای تو ، نمیدونی ، بی تو چه دردی کشیدم ، حقیقتو واست بگم ،به آخر خط رسیدم

نمیدونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت ، برای مهربونیات ؛ نوازشات ، بوسیدنت

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم براهته ، یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته

من میدونم ، من میدونم ، همین روزا عشق من از یادت میره ، بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره ....

عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه ، یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم ، داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر ، مگه نگفتم چشماتو ، از چشم من هیچوقت نگیر ...

دلم میخواد یه چیزی را بدونی ، دلم میخواد یه چیزی را بدونی ، دیگه نه عاشقی ، نه مهربونی

میگم شبا ستاره ها ، تا میتونن دعات کنن ، نورشونا بدرقه پاکی خنده هات کنن

تنها دلیل زندگی ،

 با یه غمی دوست دارم

                               با یه غمی دوست دارم

                                                            با یه غمی دوست دارم

                                                                                               ....


 
پنجشنبه 18 مهر ماه سال 1387
ناخواسته ها

شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از  

 

دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه  

 

شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است لاجرم باید زیست 

 

...................................


 
پنجشنبه 10 مرداد ماه سال 1387

نمیدانم   چرا وقتی که راه زندگی هموار می گردد

بشر تغییر حالت می دهد       خونخوار می گردد

به وقت عیش و هستی     میزند بر طبل بد مستی

به وقت نیستی              مومن و دیندار میگردد


 
سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387

مدعی خواست که از بن زند این ریشه ما

غافل از آنکه خدا هست در اندیشه ما


 
پنجشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1387

فلک کور است

دلم رنجور و بیمار است

قدم لرزان 

به سوی کوچه می آیم...

دو دستم را به هم با حرص می سایم ...

خدایا ترس من از چیست ؟

عروس جشن امشب کیست ؟

ولی ناگه صدای نعره ام در ساز می میرد

و داماد ...

شاد و سرخوش از نگارم بوسه می گیرد ...

صدای شیخ می آید :

عروس خانم وکیلم من ؟

جوابم ده وکیلم من ؟

صدای آشنایی  "بله" می گوید ...

و مردم یکصدا با هم مبارک باد می گویند ...

خداوندا صدا از اوست ...

صدای آشنا از اوست ...

فلک کور است ...

شما هرگز نمی دانید ...

عروسی را به سوی حجله می رانید ...

که تا دیروز نگارم بود

چه می دانید...همین امروز... کنارم بود

من امشب از همه بیزار بیزارم

من امشب ...

از خودم ...

از تو ...

از این دنیا ...

که هیچش اعتباری نیست...بیزارم

رفیقان باده باز آرید ...

مرا تنهای تنها با حشیش و بنگ بگذارید

نمیدانم ...

چرا جغدان به روی بام من امشب نمی خوانند ؟

دگر شومی تر از امشب چه می خواهند ؟

نمی دانم چرا این آسمان امشب نمی بارد ؟

نمی دانم ؟

نمی دانم ؟

نمی دانم ؟

 

 


 
جمعه 23 فروردین ماه سال 1387

هیچ کس   اشکی برای من   نریخت

هر که با من بود ، از من میگریخت

چند روزی  هست ، حالم    دیدنیست

حال من  از این و آن   پرسیدَنیست

گاه    بر روی زمین   زل     میزنم

گاه    بر    حافظ   تفاعل     میزنم

حافظ  دیوانه     فالم   را      گرفت

یک غزل   آمد   که   حالم را گرفت

ما ز یاران      چشم یاری    داشتیم

خود غلط بود     آنچه     میپنداشتیم


 
جمعه 10 اسفند ماه سال 1386

دیر گاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است

  

بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است که اسیر شب یلدا شده ام

 

 من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام

 

 

 کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام...

 

 

 


 
جمعه 10 اسفند ماه سال 1386
 image.php?u=7006&dateline=1194770292
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟
... خوش خبر باشی ، اما ... ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند ........

مهدی اخوان ثالث (روحش شاد)


 
چهارشنبه 3 بهمن ماه سال 1386
صغیر اصفهانی

دل مسوزان که از هر دل به خدا راهی هست .

 


 
چهارشنبه 26 دی ماه سال 1386
بزرگ بینی

عیب است بزرگ بر کشیدن خود را

وز جمله خلق  برگزیدن  خود   را

از  مردمک   دیده   بباید   آموخت

دیدن همه کس را و ندیدن خود را

                                         خواجه عبدالله انصاری 


 
سه شنبه 13 آذر ماه سال 1386

دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن

 

                                    که باد صبح نسیم گره گشا آورد


 
جمعه 9 آذر ماه سال 1386

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست

 


 
جمعه 8 تیر ماه سال 1386
روزگار

 

روزگار ایینه را محتاج خاکستر کند

ای کاش یه نمایشگر روی سینه ادمها بود که حرفای توی قلبشون را نشون میداد

 


 
یکشنبه 3 دی ماه سال 1385

 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید


 
یکشنبه 26 آذر ماه سال 1385
افغان

 

وای بر ما که درمان خویش را در سکوت میجوییم!!!

 


 
چهارشنبه 24 خرداد ماه سال 1385

 

کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی

نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی


 
سه شنبه 23 خرداد ماه سال 1385

لحظه ایست روییدن عشق

آن لحظه هزاران بار تقدیم تو باد

 


 
پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1385
خیام

آن به که در این زمانه کم گیری دوست

با اهل زمانه صحبت از دور نکوست

آن کس که به زندگی تو را تکیه بر اوست

تا چشم خرد باز کنی دشمنت اوست

هدیه از طرف ...


 
سه شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1385
قضاوت

نا امیدم مکن از سابقه و لطف ازل

تو پس پرده چه دانی که خوبست و که زشت

 


 
شنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1385

تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل شو

خیال و کوشش ما بین و خندان باش

 


 
پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1385
چند پند

در میان دو کس دشمنی نیفکن که ایشان چون صلح کنند تو در میانه شرمسار باشی.  سعدی

تولد و مرگ دو نقطه اند که خطی پر پیچ و خم به نام زندگی آندو را به هم متصل میکند.  انیشتین

مرگ خوابی است آرام که خیالات آشفته در آن وجود ندارد.  سقراط

سه چیز خیلی سختند :‌ فولاد و الماس و خویشتن شناسی. 

در دوستی میانه نگهدار که شاید دوست روزی دشمن شود.  حضرت محمد(ص)

به محض آرام شدن دریای افکار کشتیهای نجات از راه میرسند.  اسکاول شین

هر کس از چیزی بترسد از او میگریزد ولی هر کس از خدا بترسد به او پناه میبرد.  ارسطو

 


 
سه شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1385
سر انجام

 

بعضیا میگن هر شروعی یه پایان داره . خدایا شروعی به من

عطا بفرما که پایانی نداشته باشه

آمین یا رب الآلمین

 


 
یکشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1385
سفید بخت

 

از بخت بدم آیینه فروش شهر کورانم من

 


 
سه شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1385
جفای روزگار

من که نام شراب از کتاب میشستم

زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

 


 
یکشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1385
هدیه

..................................get me one thing perfecting


 
شنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1385
او

به نام خدایی که ابر را می گریاند تا گلی را بخنداند

غمت را به چشمان خود هم مگو

که میگرید و سر نگهدار نیست


 
پنجشنبه 31 فروردین ماه سال 1385
دلبسته

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

 


 
سه شنبه 29 فروردین ماه سال 1385

همیشه تو یه ارتفاع از جو دیگه ابری وجود نداره
اگه یه وقتی آسمون دلت ابری بود
بدون به اندازه ی کافی اوج نگرفتی................

 
یکشنبه 27 فروردین ماه سال 1385
سعادت

برو طواف دلی کن که کعبه مخفی است

 

که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت

 


 
شنبه 19 فروردین ماه سال 1385
دیدار نیک

بیایید به چشمانمان بیاموزیم آسمانی ببینند

 


 
پنجشنبه 17 فروردین ماه سال 1385
فدایی

رنگ حناست پایت یا خون عاشقانت

از جان توان گذشتن پای تو در میان است

 


 
چهارشنبه 16 فروردین ماه سال 1385
شکستهای کوچک سر آغاز پیروزیهای بزرگ

زندگی قصه ی تلخیست که از آغاز است

بسکه آزرده شدم چشم به پایان دارم

امشب یه فال هم گرفتم که مینویسمش :

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیز هوش       وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع      سخت میگردد جهان بر مردمان سخت کوش

وانگهم درداد جامی کز فروغش بر فلک        زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام         نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی         گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش

گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور    گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید     زانکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست  یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

ساقیا می ده که رندیهای حافظ فهم کرد         آصف صاحبقران جرم بخش عیب پوش

 


 
دوشنبه 14 فروردین ماه سال 1385
دنیای دشوار

 

هر که در این دهر مقرب تر است

 

جام بلا بیشترش میدهند

 


 
سه شنبه 1 فروردین ماه سال 1385
سهراب سپهری

من اناری را می کنم دانه

به دل می گویم :

خوب بود این مردم

دانه های دلشان پیدا بود

 


 
یکشنبه 28 اسفند ماه سال 1384
امید

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند

 

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

 


 
یکشنبه 28 اسفند ماه سال 1384
بابا طاهر

شب تاریک و سنگستان و من مست

 

قدح از دست من افتاد و نشکست

 

نگهدارنده اش نیکو نگه داشت

 

مگر نه صد قدح نفتاده بشکست

 


 
شنبه 27 اسفند ماه سال 1384
صداقت

هر که گفت بهر تو مردم دروغ گفت

 

من راست گفتم که برای تو زنده ام

 


 
چهارشنبه 24 اسفند ماه سال 1384
غروب

روی هر سینه سری تکیه کند وقت وداع

 

سر ما وقت وداع گوشهء دیوار دل است

 


 
شنبه 20 اسفند ماه سال 1384
سفر

زندگی ضرب زمین در ضربان دلهاست

 

زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد

 

 

 


 
پنجشنبه 18 اسفند ماه سال 1384
فال امروز

تو را که هر چه مرادست در جهان داری      چه غم ز حال ضعیفان نا توان داری

بخواه جان و دل از بنده و روان بستان        که حکم بر سر آزادگان روان داری

میان نداری و دارم عجب که هر ساعت      میان مجمع خوبان کنی میان داری

بیاض روی تو را نیست نقش در خور آنک    سوادی از خط مشکین بر ارغوان داری

بنوش می که سبک روحی و لطیف مدام    علی الخصوص در آن دم که سر گران داری

مکن عتاب از این بیش وجور بر دل ما         مکن هر آن چه توانی که جای آن داری

به اختیارت اگر صد هزار تیر جفاست           به قصد جان من خسته در کمان داری

بکش جفای رقیبان مدام و جور حسود        که سهل باشد اگر یار مهربان داری

بوصل دوست گرت دست میدهد یکدم         برو که هر چه مرادست در جهان داری

چو گل به دامن از این باغ میبری حافظ        چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری


 
پنجشنبه 18 اسفند ماه سال 1384
طلوع

دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم

 

 به آنکه بر در میخانه بر کشم علمی

 

 


 
چهارشنبه 17 اسفند ماه سال 1384
شعر

کاش می دانستم چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

فریدون مشیری


 
چهارشنبه 17 اسفند ماه سال 1384
دوستت دارمها

 همه شب با دلم کسی می گفت

 سخت آشفته ای ز دیدارش صبحدم با ستارگان سپید میرود ,میرود,نگهدارش

 من به بوی تو رفته از دنیا بی خبر از فریب فردا ها روی مژگان نازکممیریخت چشمهای تو چون غبار طلا

 تنم از حس دستهای تو داغ گیسویم در نفس تو رها می شکفتم ز عشق و میگفتم

هر که دلداده شد به دلدارش ننشیند به قصد آزارش برود,چشم من به دنبالش برود,عشق من نگهدارش

 آه,اکنون تو رفته ای و غروب سایه میگسترد به سینه ی راه نرم نرمک خدای تیره ی غم مینهد پا به معبد نگهم

 مینویسد به روی هر دیوار آیه هایی همه

                                                                             سیاه سیاه

 


 
یکشنبه 14 اسفند ماه سال 1384
درد دل
  •  دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها. که بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب. کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی که من دراین واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب. تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب . بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب . مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب . تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب   حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب . تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب . تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب . تماشاییست پیچ و تاب آتش آخ خوشا بر من که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب . مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب . تمام سایه ها را می کشم  روزن مهتاب . حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 32797


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
من مسافری هستم که نه میدانم در کجا قرار دارم و نه میدانم به کجا میروم تنها چیزی که میدانم در میان کویری خشک و بی آب و علف خودم را گم کرده ام و هر لحظه منتظرم
منتظر اتوبوس نجاتی که دیر و زود میرسد
ای کاش این اتوبوس همین حالا برسد
شناسنامه کامل من...