| |
| یکشنبه 18 فروردین ماه سال 1392 |
| قدر ناشناس |
همیشه مینالم ، همیشه توی این فکرم که چرا فلان اتفاق اونجوری که من میخواستم نشد ، یا اگر فلان اتفاق بیفته چه ها که نمیشه . اما خیلی کم اتفاق میفته یه نگاه کاملی به گذشته بندازمو ببینم چی بودم و چی شدم . چه پیشرفتهایی که داشتم و قدرشو ندارم . خدایا می دونم که اصلا بنده خوبی نیستم خیلی قولها بهت دادم ، خیلی عهدهایی که باهات بستم و بهشون وفا نکردم ، ولی خیلی خوشبختم . خیلی خوشبختم که تورو دارم . با تموم بد خلقیام ، با تموم کج رویهام ، با تموم بی معرفتیام ، خدایی دارم که آخر معرفته ، آخر گذشته و آخر آخرشه . خدایا در مقابلت فقط یه چیز دارم که بتونم رو کنم اونم یه کوله بار شرمندگیه . خیلی شرمندتم . |
|
| |
| یکشنبه 7 آبان ماه سال 1391 |
| لذت |
***هیچ لذتی ارزش قهر خدا را ندارد ***
|
|
| |
| سه شنبه 4 مهر ماه سال 1391 |
| خدای من،خدای ما |
خدای خوب من سلام حال همه ما خوب است چون تو را داریم ....
|
|
| |
| پنجشنبه 18 خرداد ماه سال 1391 |
| عیش و هستی |
(( خدایا کمکم کن تا پیمانی را که با تو در طوفان بستم در آرامش فراموش نکنم ))
|
|
| |
| جمعه 18 فروردین ماه سال 1391 |
| خالص و مخلص |
الهی رضاً برضاک و تسلیماً لامرک این آخرین جملاتیه که امام حسین(ع)در قتلگاه به زبان آوردند . و آیا می شود روزی با این دیدگاه زندگی کنم ؟ آیا روزی می رسد که تسلیم امر خدا شوم و دل از دنیا برکنم ؟ خداوندا تشنه رسیدن به توام اما آنچنان در بیابان دنیا سراب وسوسه زیاد است که جز خودم چیزی را نمیبینم . خدوندا به بیکرانیو لا یزالیت شاکرم . به آنچه روزیم کردیو من شکر نکردم شاکرم. به آنچه رسانده ای و من قدر می دانم و شکوه و عظمتت را جلوه ای در آن می بینم شاکرم . ((خداوندا بیشتر از همیشه دوستت دارم))
|
|
| |
| شنبه 28 شهریور ماه سال 1388 |
| شیشه پنجره را باران شست.... |
شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای، باران باران
|
|
| |
| پنجشنبه 5 دی ماه سال 1387 |
| خدا |
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان !!! اما به قدر فهم تو کوچک می شود !!! و به قدر نیاز تو فرود می آید !!! و به قدر آرزوی تو گسترده می شود !!! و به قدر ایمان تو کارگشا می شود ...!!! یتیمان را پدر می شود و مادر... محتاجان برادری را برادر می شود... عقیمان را طفل می شود !!! نا امیدان را امید می شود !!! گمگشتگان را راه می شود !!! در تاریکی ماندگان را نور می شود... رزمندگان را شمشیر می شود... پیران را عصا می شود... محتاجان به عشق را عشق می شود ...!!! خداوند همه چیز می شود ... همه کس را ...!!! به شرط اعتقاد... به شرط پاکی دل... به شرط طهارت روح... به شرط پرهیز از معامله با ابلیس...!!! بشویید قلب هایتان را از احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف !!! و زبان هایتان را از گفتار ناپاک...!!! و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار!!! و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نا مردمی ها...!!! چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند !!! در دکان شما کفه ترازویتان را میزان می کند !!! و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند ... مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟؟؟!!! ملاصدرا
|
|
| |
| پنجشنبه 23 آبان ماه سال 1387 |
| تنها بهونه زندگی |
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی ، آره ، بازم منم ، همون دیوونه همیشگی فدای مهربونیات ، چه میکنی با سرنوشت ... !!!!؟؟؟؟ دلم واست تنگ شده بود این نامه را واست نوشتم .... حال منو اگه بخوای ، رنگ گلای قالیه ، جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه ابرا همه پیش منن ، اینجا هوا پر از غمه ، از غصه هام هر چی بگم ، جون خودت بازم کمه دیشب دلم گرفته بود ، رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا ، یا منو پیشت برسون فدای تو ، یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه ، غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی ، تنگ بلور آبتو ، یه وقت نا غافل نشکنی اگه واست زحمتی نیست ، بر سر عهدمون بمون ، من تو را سپردمت دست خدای مهربون راستی دیروز بارون اومد ، من و خیالت تر شدیم ، رفتیم تو قلب آسمون ، با ابرا همسفر شدیم از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره ، زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی ، بدتره ..... فدای تو ، نمیدونی ، بی تو چه دردی کشیدم ، حقیقتو واست بگم ،به آخر خط رسیدم نمیدونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت ، برای مهربونیات ؛ نوازشات ، بوسیدنت به خاطرت مونده یکی همیشه چشم براهته ، یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته من میدونم ، من میدونم ، همین روزا عشق من از یادت میره ، بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره .... عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه ، یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم ، داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر ، مگه نگفتم چشماتو ، از چشم من هیچوقت نگیر ... دلم میخواد یه چیزی را بدونی ، دلم میخواد یه چیزی را بدونی ، دیگه نه عاشقی ، نه مهربونی میگم شبا ستاره ها ، تا میتونن دعات کنن ، نورشونا بدرقه پاکی خنده هات کنن تنها دلیل زندگی ، با یه غمی دوست دارم با یه غمی دوست دارم با یه غمی دوست دارم ....
|
|
| |
| پنجشنبه 18 مهر ماه سال 1387 |
| ناخواسته ها |
شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است لاجرم باید زیست ...................................
|
|
| |
| پنجشنبه 10 مرداد ماه سال 1387 |
| رو سیاه |
نمیدانم ،چرا وقتی که راه زندگی هموار می گردد ، بشر تغییر حالت می دهد خونخوار می گردد ، به وقت عیش و هستی ،میزند بر طبل بد مستی ، به وقت نیستی ، مومن و دیندار میگردد !!!!
|
|
| |
| سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387 |
| بد خواه |
((مدعی خواست که از بن زند این ریشه ما غافل از آنکه خدا هست در اندیشه ما))
|
|
| |
| پنجشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| سرنوشت |
فلک کور است
دلم رنجور و بیمار است
قدم لرزان
به سوی کوچه می آیم...
دو دستم را به هم با حرص می سایم ...
خدایا ترس من از چیست ؟
عروس جشن امشب کیست ؟
ولی ناگه صدای نعره ام در ساز می میرد
و داماد ...
شاد و سرخوش از نگارم بوسه می گیرد ...
صدای شیخ می آید :
عروس خانم وکیلم من ؟
جوابم ده وکیلم من ؟
صدای آشنایی "بله" می گوید ...
و مردم یکصدا با هم مبارک باد می گویند ...
خداوندا صدا از اوست ...
صدای آشنا از اوست ...
فلک کور است ...
شما هرگز نمی دانید ...
عروسی را به سوی حجله می رانید ...
که تا دیروز نگارم بود
چه می دانید...همین امروز... کنارم بود
من امشب از همه بیزار بیزارم
من امشب ...
از خودم ...
از تو ...
از این دنیا ...
که هیچش اعتباری نیست...بیزارم
رفیقان باده باز آرید ...
مرا تنهای تنها با حشیش و بنگ بگذارید
نمیدانم ...
چرا جغدان به روی بام من امشب نمی خوانند ؟
دگر شومی تر از امشب چه می خواهند ؟
نمی دانم چرا این آسمان امشب نمی بارد ؟
نمی دانم ؟
نمی دانم ؟
نمی دانم ؟
|
|
| |
| جمعه 23 فروردین ماه سال 1387 |
| پندار |
هیچ کس اشکی برای من نریخت هر که با من بود ، از من میگریخت
چند روزی هست ، حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدَنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفاعل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه میپنداشتیم
|
|
| |
| جمعه 10 اسفند ماه سال 1386 |
| تنهاترین ها |
دیر گاهیست که تنها شده ام،قصه غربت صحرا شده ام،وسعت درد فقط سهم من است ، بازهم قسمت غم ها شده ام ،دگرآیینه زمن بی خبر است،که اسیرشب یلدا شده ام، من که بی تاب شقایق بودم ، همدم سردی یخ ها شده ام ،کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام....
|
|
| |
| چهارشنبه 3 بهمن ماه سال 1386 |
| صغیر اصفهانی |
((دل مسوزان که از هر دل به خدا راهی هست ))
|
|
| |
| چهارشنبه 26 دی ماه سال 1386 |
| بزرگ بینی |
عیب است بزرگ بر کشیدن خود را
وز جمله خلق برگزیدن خود را
از مردمک دیده بباید آموخت
دیدن همه کس را و ندیدن خود را
خواجه عبدالله انصاری
|
|
| |
| سه شنبه 13 آذر ماه سال 1386 |
| مثبت اندیشی |
دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن
که باد صبح نسیم گره گشا آورد
|
|
| |
| جمعه 9 آذر ماه سال 1386 |
| خدا و تنهایی |
((اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست))
|
|
| |
| جمعه 8 تیر ماه سال 1386 |
| روزگار |
روزگار ایینه را محتاج خاکستر کند
ای کاش یه نمایشگر روی سینه ادمها بود که حرفای توی قلبشون را نشون میداد
|
|
| |
| یکشنبه 3 دی ماه سال 1385 |
| ارزش زندگی |
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
|
|
| |
| یکشنبه 26 آذر ماه سال 1385 |
| افغان |
وای بر ما که درمان خویش را در سکوت میجوییم!!!
|
|
| |
| چهارشنبه 24 خرداد ماه سال 1385 |
| قناعت |
کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی
نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی
|
|
| |
| سه شنبه 23 خرداد ماه سال 1385 |
| هدیه ای برای تو |
لحظه ایست روییدن عشق
آن لحظه هزاران بار تقدیم تو باد
|
|
| |
| پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| واقعیتی از زبان خیام |
آن به که در این زمانه کم گیری دوست
با اهل زمانه صحبت از دور نکوست
آن کس که به زندگی تو را تکیه بر اوست
تا چشم خرد باز کنی دشمنت اوست
|
|
| |
| سه شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| قضاوت |
نا امیدم مکن از سابقه و لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که خوبست و که زشت
|
|
| |
| پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| چند پند |
در میان دو کس دشمنی نیفکن که ایشان چون صلح کنند تو در میانه شرمسار باشی. سعدی
تولد و مرگ دو نقطه اند که خطی پر پیچ و خم به نام زندگی آندو را به هم متصل میکند. انیشتین
مرگ خوابی است آرام که خیالات آشفته در آن وجود ندارد. سقراط
سه چیز خیلی سختند : فولاد و الماس و خویشتن شناسی.
در دوستی میانه نگهدار که شاید دوست روزی دشمن شود. حضرت محمد(ص)
به محض آرام شدن دریای افکار کشتیهای نجات از راه میرسند. اسکاول شین
هر کس از چیزی بترسد از او میگریزد ولی هر کس از خدا بترسد به او پناه میبرد. ارسطو
|
|
| |
| سه شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| سر انجام |
بعضیا میگن هر شروعی یه پایان داره . خدایا شروعی به من
عطا بفرما که پایانی نداشته باشه
آمین یا رب الآلمین
|
|
| |
| یکشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| سفید بخت |
از بخت بدم آیینه فروش شهر کورانم من
|
|
| |
| سه شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| جفای روزگار |
من که نام شراب از کتاب میشستم
زمانه کاتب دکان می فروشم کرد
|
|
| |
| یکشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| هدیه |
..................................get me one thing perfecting
|
|
| |
| شنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1385 |
| او |
به نام خدایی که ابر را می گریاند تا گلی را بخنداند

غمت را به چشمان خود هم مگو
که میگرید و سر نگهدار نیست
|
|
| |
| پنجشنبه 31 فروردین ماه سال 1385 |
| دلبسته |
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
|
|
| |
| سه شنبه 29 فروردین ماه سال 1385 |
| بلند پرواز کن |
همیشه تو یه ارتفاع از جو دیگه ابری وجود نداره اگه یه وقتی آسمون دلت ابری بود بدون به اندازه ی کافی اوج نگرفتی................
|
|
| |
| یکشنبه 27 فروردین ماه سال 1385 |
| سعادت |
برو طواف دلی کن که کعبه مخفی است
که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت
|
|
| |
| شنبه 19 فروردین ماه سال 1385 |
| دیدار نیک |
((بیایید به چشمانمان بیاموزیم آسمانی ببینند))
|
|
| |
| پنجشنبه 17 فروردین ماه سال 1385 |
| فدایی |
رنگ حناست پایت یا خون عاشقانت
از جان توان گذشتن پای تو در میان است
|
|
| |
| دوشنبه 14 فروردین ماه سال 1385 |
| دنیای دشوار |
هر که در این دهر مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند
|
|
| |
| سه شنبه 1 فروردین ماه سال 1385 |
| سهراب سپهری |
من اناری را می کنم دانه
به دل می گویم :
خوب بود این مردم
دانه های دلشان پیدا بود
|
|
| |
| یکشنبه 28 اسفند ماه سال 1384 |
| امید |
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
|
|
| |
| یکشنبه 28 اسفند ماه سال 1384 |
| بابا طاهر |
شب تاریک و سنگستان و من مست
قدح از دست من افتاد و نشکست
نگهدارنده اش نیکو نگه داشت
مگر نه صد قدح نفتاده بشکست
|
|
| |
| شنبه 27 اسفند ماه سال 1384 |
| صداقت |
هر که گفت بهر تو مردم دروغ گفت
من راست گفتم که برای تو زنده ام
|
|
| |
| چهارشنبه 24 اسفند ماه سال 1384 |
| غروب |
روی هر سینه سری تکیه کند وقت وداع
سر ما وقت وداع گوشهء دیوار دل است
|
|
| |
| شنبه 20 اسفند ماه سال 1384 |
| سفر |
زندگی ضرب زمین در ضربان دلهاست
زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد
|
|
| |
| پنجشنبه 18 اسفند ماه سال 1384 |
| طلوع |
دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم
به آنکه بر در میخانه بر کشم علمی
|
|
| |
| چهارشنبه 17 اسفند ماه سال 1384 |
| شعر |
کاش می دانستم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است فریدون مشیری
|
|
| |
| چهارشنبه 17 اسفند ماه سال 1384 |
| دوستت دارمها |
همه شب با دلم کسی می گفت
سخت آشفته ای ز دیدارش ، صبحدم با ستارگان سپید میرود ,میرود,نگهدارش
من به بوی تو رفته از دنیا ، بی خبر از فریب فرداها ، روی مژگان نازکم میریخت ، چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ ، گیسویم در نفس تو رها ، می شکفتم ز عشق و میگفتم ،
هر که دلداده شد به دلدارش ، ننشیند به قصد آزارش برود,چشم من به دنبالش برود,عشق من نگهدارش
آه,اکنون تو رفته ای و غروب ، سایه میگسترد به سینه ی راه ، نرم نرمک خدای تیره ی غم ، مینهد پا به معبد نگهم
مینویسد به روی هر دیوار آیه هایی همه
سیاه سیاه
|
|
| |
| یکشنبه 14 اسفند ماه سال 1384 |
| درد دل |
دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها. که بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب. کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی که من دراین واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب. تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب . بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب . مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب . تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب . تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب . تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب . تماشاییست پیچ و تاب آتش آخ خوشا بر من که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب . مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب . تمام سایه ها را می کشم روزن مهتاب . حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
|
|